فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن وبخور و برای من دعا کن.
بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.
آن مرد گفت : گردوها را می خوری نوش جان ولی من صدای دعای تورا نشنیدم!
بهلول گفت : مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!!
نظرات شما عزیزان:
سهیلی 
ساعت22:29---20 آبان 1391
دورودبر هموطن ایرانی ام...
دوست عزیزم خسته نباشی مطالبتو مورد بررسی قرار دادم واقعا که مطالبتون ارزش خوندن رو داشت.دست مریضا
مدیر وبلاگ ارزش گفتن
مارو فراموش نکنید
ارزش گفتن
امین 
ساعت22:29---20 آبان 1391
سلامتیه پسرا نه واسه ریش و قدشون،
واسه معرفتشون...!
سلامتیه دخترا نه واسه چشمای نازو پوستای صافشون،
واسه قلبای پاکشون...!
سلامتیه خودم و خودت نه واسه حرفایی ک میزنیم،
واسه اینکه مرهمی چون خداداریم واسه دردامون
:: برچسبها:
داستان کوتاه باحال,
داستان کوتاه بهلول,
داستان کوتاه پندآموز,