تنم میلرزید، معلم داشت یکییکی مشقا رو خط میزد، از ترس اینکه اگه بفهمه مشق شبمو پدرم نوشته، رنگم پریده بود. دفترمو گرفتو گفت: فکر کردی من خرم... بابات نوشته نه؟ دستشو برد بالا که بزنه زیر گوشم، گریه ام گرفتو بلافاصله خون دماغ شدم.
از کلاس اومدم بیرون سرایدار منو دید، گفت: چی شده؟ چرا لباست پر خونه! بهش گفتم: معلم زده تو گوشم! دستمو گرفت برد پیش مدیر، وقتی به خودم اومدم، دیدم مامانم هم اومده! معلمو صدا کردنو شروع کردن باهاش دعوا کردن. که چرا براي یه مشق شب، زدی زیر گوش بچه؟!
بیچاره معلمم رنگش سفیدشده بود، صداش میلرزید! میگفت: به جون بچم من نزدم، مدیر گفت: پس چرا خون دماغ شده؟! چند تا از دوستامم اومدن براي شهادت! مدیر گفت: معلم زد تو گوشش؟ دوستم گفت: آقا نه. میخواست بزنه! من گفتم: آقا خوب اگه بگن زده توي گوشم، بعد خانم لای انگشتاشون خودکار میکنه!
مدیر گفت: عجب!!!!!!!
خانم معلم بفرمایید بیاین دفتر، بچهها برین سر کلاس میگم یه معلم دیگه بیاد .
