روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که آن را در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید بهلول وجه را گرفت و بعد از لحظه ای به خود خلیفه رد کرد. هارون از علت آن سوال نمود.
بهلول جواب داد که من هر چه فکر کردم از خود خلیفه محتاج تر و فقیر تر کسی نیست. این بود که من وجه را به خود خلیفه رد کردم .
چون می بینم مامورین و گماشتگان تو در دکان ها ایستاده و به ضرب تازیانه مالیات و باج و خراج از مردم می گیرند و در خزانه تو می ریزند و از این جهت دیدم که احتیاج تو از همه بیشتر است لذا وجه را به شما بر گرداندم .

نظرات شما عزیزان:
سپیده 
ساعت13:12---6 مهر 1391
سلااااااااااااام
خوووبی؟
ببخشید دیر ب دیر پیشت میام
چ خبرا؟
میبینم ک تولدت هم بوده هاااا
مبااااارک باشه تولدت
من نیدونستم
ببخشید دیر تبریک گفتم
ایشالله تو سال جدید زندگیت روزهای سرشار از موفقیت داشته باشی دوستم
پاسخ: ممنون.
sسپیدبال 
ساعت13:13---3 مهر 1391
های...!
سوغاتی خودم اوردم دیگه...
پاسخ: چطور؟
sسپیدبال 
ساعت12:07---1 مهر 1391
سلام ابی..خوفی؟..چه خبرا؟؟
من برگشتم..
رفته بودیم تبریز..جای شما خالی...
پاسخ: سلام.
خووووووووووووش به حالت.
sسپیدبال 
ساعت11:42---26 شهريور 1391
باشه..
پس مشکلاتت چیه ن؟؟
من یه هفته نیستم..
میدونم دلت تنگ میشه ولی..برمیگردم..!!
پاسخ: کجا؟
مشکلاتم اولیش و آخریش, خودمم.
سپیدبال 
ساعت11:56---25 شهريور 1391
سلام.خوبی آبی؟...
میگم مشکلت همون دختره بود دیگه؟؟!!
پاسخ: ههههههههههههه.
این یه عکس طنز بود .
هیچ ربطی به مشکلات من نداره.
:: موضوعات مرتبط:
،
،
:: برچسبها:
داستان مذهبی,
بهلول,
داستان پند آموز,
داستان زیبا,